Monday, January 28, 2008

چگونه به جوانان خود، یاری برسانیم؟نوشته ی پوران پوراقبال

چگونه به جوانان خود، یاری برسانیم؟

فرزند انسان از بدو تولد در جستجوی تعلق، وابستگی، محبت، صمیمیت و زندگی در یک محیط گرم و مطمئن بوده و سعی می کند تا خود و محیط خویش را ارزش گذاری نماید. این نیاز به تعلق داشتن، بودن یک عضو در یک گروه به نام خانواده، داشتن هویت در این جمع و اجرای یک نقش، همواره در تمامی مراحل زندگی کودک ما، رلی مهم و اصولی را بازی می کند. این کودک وقتی به سن نوجوانی و جوانی می رسد درحقیقت موقعیت اجتماعی و خانوادگی خود را می شناسد و در قالب رل های مختلفی که به ایشان داده شده است، فعالانه خود و یا خویشتن خویش را به معرض نمایش می گذارد. این جوان و یا فرد شکل گرفته و عضوی از محیط کوچک خانواده، اینک دارای تعلقات فکری، فردی و اجتماعی خاص خود میباشد و ما تنها با آگاهی و مکالمه سالم با این جوان است که می توانیم گوشه ای از دنیای او را شناسایی کنیم. عوامل زیادی باعث می گردند که فرزندان ما دچار بحران روحی و روانی شده و در نتیجه دنیای ایشان نیز از آن متاثر گردد از جمله این عوامل میتوان به دوری ها، مهاجرت ها، از دست دادن دلبستگی ها و یا بدست نیاوردن دلبستگی های جدید (یافتن دوست هم سن و سال) اشاره نمود. فرزندان ما همزمان در دوران رشد و طی کردن مراحل سنی در تلاش برای بدست آوردن تفکر معنوی و تعریف از خویشتن خویش نیز می باشند.
این دو سیر همزمان، یعنی سیر تکامل رشدی و شخصیتی و سیر جابجایی ها و نیاز مبرم همگرایی و مطابقت با شرایط جدید، گاهی مبدل به یک مشغله فکری عجیبی میشود که فرزند ما در آن احساس ناتوانی و عجز می کند. افسردگی و ناراحتی های روحی در جوانان و فشارهای ناشی از عدم رضایت از وضعیت فیزیکی بدن خود، امروزه یک امر بسیار عادی تلقی میشود که فقط یک خانواده ی آگاه می تواند برای مقابله با عواقب خطرناک این شرایط، دست به راه حل های اصولی و منطقی بزند.
ما هر گاه جوانان خود را ناراحت و پریشان می بینیم سعی می کنیم که با پند و اندرز دادن هایی که خود از پدران و مادران مان یاد گرفته ایم به آنها کمک کنیم. گاهی اوقات بدون در نظر گرفتن دنیای امروزی و شرایط جدیدی که فرزندان ما با آن روبرو هستند، ما سرمشق های از پیش آماده شده و نسخه های قدیمی به ایشان می دهیم، نسخه هایی که خود با آن بزرگ شده ایم و به نوعی هم شاید به ما کمک کرده باشند. در این مهم ما تفاوت نسلی، زمانی و مکانی را نادیده می گیریم.
ما در واقع گاهی نگرانی های خود را به فرزندان جوانمان منتقل می کنیم، نگرانی های دعوای با همسر ، نیافتن کار و یا مسائل دیگر. البته مشاورت و در میان گذاردن مسائل خانواده با همه اعضای خانواده کاری است منطقی و این امر باعث باز بودن درهای مکالمه و تفاهم می شود. در مواردی ما از این امر غافل می شویم که فرزندان ما در سن های خیلی پائین متاسفانه با مسائل بزرگترها آشنا می شوند ، مسائلی که بهتر بود میان بزرگ ترها حل می شد ولی آن امور به دلایلی در معرض آگاهی های فرزندان (یعنی شنیدن، دریافتن و دانستن) گذاشته شده است. ما گاهی با پیش فرضیه و تعصب خود، شور و اشتیاق و قدرت تصمیم گیری و امکان تجربه سالم را از فرزندان خود می گیریم بدون اینکه واقعا نیازهای اصلی فرزند خود را بدانیم و یا بشنویم. در مواردی دیده میشود که ما پدر و مادرها محبت و عشق و علاقه را با دنیای مادیات می خریم ولی در نهایت مادیات و کالاهای رنگ و وارنگ بزودی جذبه خود را از دست داده و جوان و یا نوجوان ما بدون دریافت رابطه و احساس دوست داشته شدن، در دنیای تنهای خود بیشتر غرق می شود.
زندگی ما ایرانیان به نوعی متاثر از شرایط مهاجرت و جابجایی ها و تطابق با شرایط جدید و بدست آوردن امکانات زندگی مناسب، گاهی ما را بیشتر از زندگی فرزندان خود دور می کند. همین که ما به کانادا آمدیم و در شهری مستقر شدیم فکر می کنیم که فرزندان ما خودبخود جذب محیط درس و دانشگاه شده و ما هم می توانیم بدنبال برآورده کردن آرزوها و آمال شخصی خود به کار و مشغولیت بپردازیم. متاسفانه ما گاهی با مسائل دنیای مهاجرت و فلسفه و ساختار مهاجرت به عنوان یک متغیر بزرگ ناآشنا هستیم، و یا اینکه زندگی و همگامی های جدید را در محیط جدید کمی آسان می شماریم. باید متوجه این موضوع باشیم که اگر ما بزرگترها در شروع زندگی مهاجرتی خود، مشکل پیدا کردن کار، مسکن، امکانات تحصیلی و اجتماعی برای خود و خانواده خود داریم، نواجوانان و جوانان ما دچار مشکل و معضل یافتن و تعریف مجدد خویشتن خویش در این دنیای جدید می باشند. خیلی از ما خانواده های ایرانی وقتی که مهاجرت می کنیم فراموش کرده و یا متوجه نیستیم که فرزندان جوان ما (بنا بر سن ایشان در بدو ورود) چقدر می توانند بدلیل از دست دادن دوستان و محیط آشنای قبلی خود، غمگین، متاثر و یا نگران باشند.


2

همه ما پدر و مادران ایرانی دارای یک ارزش فرهنگی بسیار مقدس هستیم که آن رابطه عاطفی ما با کودکانمان می باشد. همگی (اکثر ما) برای تامین زندگی فرزندانمان و همچنین موفقیت آنها نهایت سعی خود را می نماییم. این علاقه "به سر و سامان رساندن" فرزندانمان و عشق عمیق و قلبی ما به آنها یکی از زیباترین خصوصیت های مشترک ما ایرانیان است. در این که ما همه تلاش خود را برای حمایت و هدایت فرزندانمان می کنیم هیچ شکی نیست. ما ایرانیان همواره خواهان یافتن زندگی بهر و فعالیت های مثمرثمر از قبیل تحصیلات عالیه برای خود و فرزندانمان هستیم.
اما در شرایط مهاجرت، برای اینکه روحیه فرزندانمان را خوب نگاه داریم گاهی با عشق و علاقه زیاد خود، ضربه ای به آنها می زنیم که از آن غافلیم مثلا قبل و بعد از رورد به جامعه کانادا قول های بزرگی از جمله تهیه زندگی لوکس و امکاناتی بیشتر و بهتر از زندگی قبل از مهاجرت به این فرزندان می دهیم که متاسفانه اکثرا تحقق نمی یابد و به علل نیافتن شغل و درآمد مناسب به رویایی مبدل می گردد.
وقتی که به هر دلیلی از عهده انجام قول ها و وعده هایی که به فرزندانمان داده ایم برنمی آئیم و حتی زندگی خانوادگی هم در شرایط مهاجرت به نوعی از هم پاچیده می شود، فرزندان ما دچار سردرگمی، بحران و نابسامانی روحی می گردند.
در مورد این مسئله که بسیاری از مردان ایرانی همچنان در ایران کار می کنند تا زندگی زن و فرزندانشان را در این جامعه تامین نمایند شکی نداریم. موضوع قابل توجه در اینجا فرزندان جوان ما هستند که تا دیروز لااقل در هر شرایطی که در ایران داشتند، دارای یک محیط گرم خانوادگی بودند، حالا اینجا پدر و مادر هر کدام بسوی کارهای خود می روند، یکی در ایران و یکی در کانادا ( یا هر کشور دیگری که مهاجرت کرده اند). البته فرزندان ما به ظاهر این مسئله دوری و جدایی والدین را قبول می کنند ولی در نهایت دچار یک خلاء روحی می شوند. آنها همیشه به کانون گرم خانوادگی نیاز دارند و فقط و فقط در چنین محیطی است که آنها می توانند توانا و خردمند و فعال شوند.
در بسیاری از خانواده ها این تاثیرجدائی فرزند از پدر یا مادر، خود را به نوعی بروز می دهد. شرایط مهاجرت گاهی ایجاب می کند که بعد از ورود به مکان و محیط جدید در کشور میزبان، زندگی پس از مدتی به روال عادی و شرایطی ثابت برگردد. اگر در بدو ورود هیجانات زیادی جهت کسب اطلاعات برای تهیه خانه، انتخاب مدرسه و آشنایی با مراکز خرید وجود داشت اینک پس از چند ماه بودن در این محیط و پایان یافتن این هیجانات، کم کم تشویق و نگرانی از آینده به سراغ خانواده ها می آید.
دلیل این تشویش ، اضطراب و نگرانی می تواند تضادی در روح و روان و شرایط این فرزندان و خانواده هایشان ایجاد کند. در این مرحله از مهاجرت، گاهی یک خلاء خاص بدلیل از دست دادن علایق سابق، دوستان قدیمی و یا شرایط زندگی پیشین می تواند بوجود آید.
در شرایط ثبات یعنی زمانی که خانواده کم کم در محیط جدید جا می افتد و یا شاید هم بصورت اجبار افراد خانواده خود را با محیط وفق می دهند، گاهی جوانان برای یافتن هیجانات و گرمای روابط خانوادگی (اگر قبلا وجود داشته) سعی بر برون نگری و رفتن به مراکزی می کنند که در آن بیشتر خوشی آنی را تجربه نمایند.
اگر آرزوها و آمال مهاجرین برای زندگی جدید در محیط جدید، بیشتر از واقعیت های کنونی و شرایط موجود باشند این عدم تعادل بین احساسات و منطق می تواند شک و تردید و بی علاقگی به ادامه امور زندگی را بوجود آورد.
اینجاست که مرحله دوم مهاجرت و یا دوران مقایسه و شک و تردید می تواند وارد زندگی و روابط اجتماعی جوانان ما شود. البته برای بعضی از خانواده شرایط می تواند به نوعی دیگر باشد یعنی خانواده قادر به تامین همه خواسته های مادی، معنوی، روحی و احساسی فرزندان در شرایط جدید باشد و فرزندان جوان یاد می گیرند که واقع بینانه با شرایط واقعی و گاهی سخت مهاجرت، دست و پنجه نرم کنند.
در شرایط ثبات ، وقتی که پدر و مادر مشغول به کار شده و مخارج زندگی را تامین می کنند، گاهی این مشغله های جدید آنها را از پرداختن به امور احساسی فرزندان خود باز می دارند. در اثر عدم توجه و ارتباط پدر و مادر با فرزندان خود، این فرزندان در جستجوی مهر و محبت و توجه ، به محیط های جدیدی وارد می شوند که هرگز والدین در فکر خود نمی گذرانند.
در چنین شرایطی است که گفتگوی محبت آمیز و بدون سرزنش و توبیخ می تواند به جوانان این کمک فکری را بدهد که محیط خانواده همیشه امن بوده و اعضای خانواده توانایی مقابله با همه مسائل ایجاد شده در محیط های خارج از منزل را دارند. در بعضی از خانواده ها این سوء تفاهم پیش می آید که وقتی جوان هیچ گله و شکایتی از زندگی رومزه و شرایط بدست آمده ندارد پس این جوان مشکلی هم ندارد. این سوء تفاهم می تواند تبدیل به مشکلات بعدی شود: پدر و مادر هر لحظه فشار درس خواندن و شاگرد اول شدن را بر دوش فرزند خود می گذارند بدون توجه به این امر که این جوان آنقدرها هم که والدین فکر می کنند با محیط جدید وفق پیدا نکرده است. اگر فرزندان ما زبان انگلیسی را زودتر از ما می آموزند و بدون لهجه از پس ارتباطات روزمره برمی آیند، این دلیل بر موفق شدن در محیط های آکادمیک نیست. پس اگر فشار ما مبنا بر ورود به دانشگاه و قبولی در رشته های مورد علاقه ما همراه با تمایلات احساسی این جوانان باشد آنگاه مرحله بحران روحی و آزردگی روانی حتمی است.
فرزند جوان ما در راه یافتن هویت خویش به هر گوشه ای سر می زند و آنجا که خود را قابل قبول، مورد احترام، مورد اعتماد و توانا بیابد، به آن محیط دلبسته و متعلق می شود.
اگر می خواهیم که به جوانان خویش یاری رسانیم باید به نیازهای جوانان خویش که اکثرا به تعریف کردن و یافتن معنای خویش مربوط می شود کمک کنیم.
ما باید بدانیم و بیاموزیم که جوانان ما در حال یافتن خویش هستند و این هویت و دریافت آن گاهی به قیمت گزافی بدست می آید. ما باید چشم به دیدن و دریافتن ناراحتی های روحی فرزندان خود باز کنیم و افسردگی ها و اضطراب ایشان را از راه درست مداوا کنیم. اگر می خواهیم که نسل جوان ما از سردرگمی هویتی و دوگانگی روحی به دور باشند، باید بتوانیم به دنیای ایشان دست یابیم و با ایشان به نوعی جدید آشنا شویم.
اگر نمی دانیم که چگونه میشود با فرزندان جوان خود رابطه برقرار کرد، بهتر از سعی کنیم تا کمکی در این راه پیدا کنیم. یادمان باشد که سرکوفت زدن، احساس گناه دادن، کوچک شمردن، ناسزا گفتن، مقایسه کردن با دیگران که بهترند و بی توجهی به جوانان ضربه های عمیق و جبران ناپذیری را به جان و روح این گلهای در حال رشد می زند.
باید جوانان را دریابیم و به آنها کمک کنیم تا خواهان ورود به اجتماع، یادگیری یک حرفه و مشارکت اجتماعی باشند. کارکردن و ارتباط گیری با محیط های شغلی و تجاری، خود درسهای بزرگی را به این جوانان می آموزد که گاهی در مقایسه با دروس آکادمیک بسیار باارزش هستند.
باید بدانیم که جوانان ما می توانند کار کنند و درس بخوانند و درعین حال سرگرمی ها و فعالیت های سالم خود را داشته باشند. داشتن یک روح و روان سالم، به پیدایش یک جسم و وجود سالم و پویا می انجامد که خود شرط اولیه یک زندگی مفید و فعال است.

Thursday, December 6, 2007

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشتهای بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطرباران خورده در کهسا ر
خواب گند مزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن ، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پابپای شادمانیهای مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هائی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان بسوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاهگاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های درهم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ، ای روئیده آزاده
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خد متگرآتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان ........


برگرفته از شعر بلند آرش کمانگیر ، سروده سیاوش کسرائی

Monday, November 12, 2007

جوکهای خشن, پوران پور اقبال

بذله گوئی و جوک _راهی بسوی شادی و یا تداوم خشونت
اصولا ما ایرانیها ملتی بذله گو و شوخ طبع هستیم .همین قدرت خندیدن و بخنده درآوردن دیگران دراثرگفتن جوک و داستانهای شادکننده خودیکی از خصوصیات مثبت ما ایرانیان شمرده میشود .به نوعی میشود گفت که وقتی میتوانیم به موضوعات سخت و پیچیده ودردناک بخندیم به این وسیله نیروی مقاومت خود را برای مقابله با آنهمه سختی و فشار ناشی از جنگ و خونریزی وبیعدالتی بالا میبریم . البته این موضوع در بین ملیتهای دیگر ممکن است شگفتی آوربا شد چراکه اصولا از نظرعلم روانشناسی احساسات ما باید با موضوع ویا اتفاق مورد بیان همگون باشد. شا د بودن وخندیدن باعث طول عمر وسلامت ماست ولی کجاست که گاهی شوخی و خنده وبذله گوئی میتواند بر ضدهدف اصلی خود عمل کند ،هدفی که درحقیقت بسیار مقدس و زیباست :هدف شاد زندگی کردن ! با نگرشی عمیقتر میتوانیم صدها وصدهاجوک را در لیستی منفی وسیاه قرار دهیم که در حقیقت بنوعی موضوع خشونت ،تجاوز،بی عدالتی وبی احترامی به افراد،خانواده ها وقومهای مختلف را دامن میزنند ونابرابریهای اجتماعی را تشدید میکنند . دراینکه خیلی از جوکهائیکه در هنگام جنگ و موشک بارانهای عراقی کمک به نگاه داشتن نیروی امید و زندگی میکرد شکی نیست ،در اینکه ما در خندیدن به حوادث بد و ناراحت کننده در حقیقت روحیه خود را بنوعی سالم نگهمیداریم شکی نیست ولی در بسیاری از جوکها زن بعنوان فاحشه وکودک بعنوان اسباب مورداستفاده ونادان معرفی و به گروه های مختلف و قومها خصوصیات ضد انسانی و نامنصفانه نسبت داده میشود .باید باین گونه جوکها شک کرد ودلایل گفتن این جوکها ورابطه آنها با تشدید تنفر ،دوگانگی وازهم گسیختگی وتضا د میان اقوام مختلف را مورد بررسی قرار داد حالااجازه بدهید کمی دقیقتر بآن دسته از جوکهائی بنگریم که آنها را جوکهای خشن مینامیم : .
فرهنگ خشونت تاثیر خود را بر روابط بین انسانها می گذارد. فرهنگ چیزی است که اطراف ماست و ما با آن زندگی میکنیم. ما فرهنگ خشونت را از طریق گفتن, مشارکت ,و ساختن جوکهای خشونت آمیز می سازیم ,و ترویج میدهیم...
ما از طریق تکرار جوکهای منفی احساس نا امید ی, سوءاستفاده , بی اعتنایی, تچاوز, انحرافات جنسی را بشکل ترحم, شکست دادن, و غلبه کردن جلوه میدهیم.
ما خشونت را درونی و ظلم رااز طریق ساختن جوکهاعادی می کنیم. ما با مقایسه, مقابله, دشمنی,برچسب زدن, تهمت زدن,و عمومی کردن منفی گرایی, خشونتی راکه بر ما حاکم شده تقویت میکنیم, و به جای راندن این مناطق تاریک که زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهند, به آنها کمک می کنیم تا وارد زندگی ما شوند.

آیا تا بحال توجه کرده اید که جنگ,کشتار,قتل,اعدام,ترور,و شکنجه راهی به زندگی روزمره ما پیدا کرده اند؟
چگونه؟
دفعه بعد که جوک خشنی میشنویم به دقت به آن گوش دهیم و حساب و کتاب کنیم. بعد میتوانیم نتیجه بگیریم.
از خودمان بپرسیم: چند جوک در مورد جنگ و راهی که مردم در آن اعضای بدن خود را از دست داده اند یا نا توان شده اند شنیده ایم؟
چند جوک در مورد راههایی که مردم با مواد شیمیایی, گاز, سلاح های کشتار جمعی,بمب ها, راکت ها, سلاح های شیمیایی ,و غیره کشته شده اند شنیده ایم؟
چند جوک در مورد تنبیه و شکنجه در جهنم گفته ایم؟
چند جوک در مورد اینکه چگونه مردان و زنان بخاطرنوع زندگی ای که انتخاب کرده اند تنبیه شده اند گفته شده است؟
چند جوک در مورد مردمی که به آنها حق انتخاب برای مرگ (راه کم درد تر ) داده شده شنیده ایم؟
چند جوک در مورد محدودیت لباس زنان و پاسخ آنها به این محدودیت در کشور خودمان, ساخته ایم؟
چند جوک در مورد تجاوز به کودکان , اعتیاد,فحشا,دزدی, و دیگر مشکلات اجتماعی که هیچ کس نمی خواهد در کشور ما با آن مبارزه کند شنیده ایم؟
این لیست می تواند ادامه یابد.
باید توجه کنیم که یک الگو, طرح, و برنامه مشخصی در تمام این جوکها وجود دارد.این جوکها واقعیت های تلخی که فرهنگ ما با آن مقابله می کند یا نمیکند را شامل میشود..
چرا؟
ممکن است ما سعی کنیم که از این تجربیات تلخ دلیلی برای خندیدن بسازیم زیرا قابل فهم نیستید..
سوال اینست:
چه موقع کشتن و شکنجه امر عادی در فرهنگ ما شده است؟
چه موقع ما احساس خود را در مورد مردمی که به هر دلیلی شکنجه میشوند از دست دادیم؟
چرا تنبیه پاسخی برای هر چیز می باشد؟
چرا ما اینقدر نا امید و سر خورده هستیم؟
چرا ما باید اجازه دهیم فرهنگ خشونت زندگی روزمره ما راتحت تاثیر قرار دهد؟
چرا ما دنباله رو چیزی هستیم که درست,مناسب, و انسانی نیست؟
چه چیزی را ما به نسلهای آینده می آموزیم؟
در این مورد فکر کنید
عقیده شما در مورد همه این جوکهای وحشتناک که ما به هم میگوییم چیست؟

تا بحا ل توجه کرده اید که فعا لیت های روزمره زندگی و سرگرمی های ما میتواند برای دیگران آزار دهنده باشد؟ بسیاری از موارد ما خود را وارد نظرات نژاد پرستی میکنیم بدون اینکه واقعا بخواهیم نژاد پرست یا علیه دیگران باشیم. فقط فکر کنید ارتباطات ما در یک روز معمولی چگونه به نظر می رسد. ما مردم را ملاقات میکنیم, صحبت میکنیم,می خوریم, راه می رویم, و جوک میگوییم. جوکها به زندگی روزانه ما تعلق دارند. ما همه جا در هر زمینه ای در خانه,محل کار,سر میز شام, مهمانی ها, اینترنت, صحبت های تلفنی, و حتی در ملاقات های رسمی اجتماعی جوک میگوییم.
ممکن است سوال کنیم که چه چیزی در این مورد اشتباه است؟
بعضی از جنبه های این جوک گویی ها مثل یک فعالیت اجتماعی, بسیاری از مردم را آسیب میرساند. بسیاری از جوکهای ما در مورد مردمی که از نژاد های مختلف, گروههای فکری, و خانواده هایی که از طبقات متفاوت می ایند و هیچ کس نمی خواهد به آن تعلق داشته باشد هستند..
چرا جوکهای ما انگیزه های جنسی و نژادی دارند؟
چرا جوکهای ما سمت و سوی ضد ا نسانی,بی ارزش, کوچک کردن گروههای مشخص و بخصوص زنان دارند؟
چه چیزی در مورد این جوکها خنده دار است؟
جوکهای ما معمولا با یک شخصی از یک قوم احمق, منحرف, یامتجاوز که برای رساندن منظورش چیز های خنده دار میگوید شروع می شود. هر کدام ما حداقل یک دوجین جوکهایی را بلدیم که زنان موضوع سکس هستند و مردان نقش فعال و سوء استفاده کننده دارند. چند جوک در مورد کودکانی که مورد تجاوز جنسی توسط مردی از شهر بخصوص(که همه ما میدانیم) قرار گرفته اند شنیده ایم؟ چند جوک در مورد زنان و کودکانی که بصورت برده و موضوع خرید و فروش هستند شنیده ایم؟
گاهی اوقات شخصیت اصلی یک جوک کار خنده داری میکند اما بیشتر اوقات ما آنرا به گروه نسبت میدهیم. شما فکر نمیکنید که این جوکها یک معانی پنهان دیگر هم دارند و آن را به فرهنگ ماغالب میکنند..
بیایید احترام قایل شویم و گفتن این جوکها را متوقف کنیم.

بسیاری از سایت هایی که توسط مردم ما ساخته شده اند دیگران را با پراکندن میکرب نژاد پرستی و جوکهای جنسی سر گرم میکنند.

رفتار ما وقتی انسانی است که حتی وقتی می خواهیم سرگرم و شاد باشیم به مردم خود احترام بگذاریم.

چندین سال پیش در دانشگاه استکهلم یک سخنران مهمان از یوگسلاوی سابق داشتیم. او جنگ و مردم آسیب دیده رادر کشور خود تجزیه و تحلیل می کرد. یکی از مواردی که او بحث کرد, در مورد دهها سال جوکهایی با سمت و سوی نژاد پرستی در مورد گروه های مختلف بود که در این کشور مطرح شده بود. جوکها منعکس کننده تنفر و جدایی بود و اختلافات را بیشتر دامن میزد. ما همه میدانیم چه اتفاقی بعدا در آن کشور افتاد . این سخنران معتقد بود که تنفر حاصل از این جوکها عامل مهمی در بر پایی جنگ داشت.
جوکها کلمات هستند و کلمات افکار ما هستندو افکار ما عقاید ما هستند و عقاید ما منعکس کننده جهان درون و برون ما هستند.

شاد بودن میتواند در محدوده احترام و حمایت از حقوق دیگران اتفاق بیافتد.

من بسیاری از موارد شنیده ام که ایرانی ها در مورد رفتارهای نا عادلانه, منزوی کننده, خشونت آمیز,و نژادپرستانه گروهی, بخصوص سفیدها( غربی ها), صحبت میکنند. ما باید به خودمان یادآوری کنیم وقتی که ما سعی میکنیم برای شادبودن از آن جوکهایی استفاده کنیم که بسیاری از انسان ها و بیشتر از آن اعتماد گروهای مختلف را نابود میکند به نژاد پرستی دامن زده ایم..

وقتی ما این جوکها را در مورد گروههای مختلف میگوییم ,خشونت ها و محدودیت های اجتماعی, و بی عدالتی ها راه طبیعی خود را به سوی زبان ما پیدا میکنند.

خشونت های اجتماعی توسط کسانی که می خواهند دیگران را کنترل کنند ساخته میشود. این خشونت های اجتماعی اعتقادات را ضعیف, قلبها را شکسته, و افراد را بی پناه می سازد. اگر میخواهیم کامل بمانیم, ما احتیاج داریم فرهنگ گفتارمان را پاک نماییم.
ما احتیاج داریم صلح را به زبانمان, روابطمان, خانواده هایمان, اجتماعمان, و به روش زندگی ایرانی بیاوریم.

این جوکها برای چند ین دهه خشونت های اجتماعی را سبب شده اند که احترام,اعتماد, مهربانی, ارتباط, و پیوند ها را خراب کرده است. جوکها ما را از هم جدا میکنند. برای حفظ حقوق مدنی و فرهنگی خودمان از حملات فرهنگ خودمان ما باید ما باشیم.
در این جهان سست, ما پشت دیوار ملیتها , مذاهب,گروهها, و طبقات پنهان میشویم.احساس تنهایی برای یک گروه فاصله ای میسازد که با دیگران در تضاد است. اجازه ندهید جوکها آن دیوار باشند.

افرادی هستند که بو سیله ساختن یک زبان یا رفتار برای نشان دادن برتری ,اصالت, یا طبقه خود را ا ز دیگران جدا میکنند. استفاده ازاین جوکها برای خیلی از افراد این احساس که آنها ازدنیای دیگر آمده اند را ایجاد میکند.جوکهایی از این قبیل که بعنوان یک راه عادی توسط افرادی که خود را بالاتر میبینند مورد استفاده قرار میگیرند باعث دشمنی های اجتماعی میشوند. گاهی اوقات ما با گفتن این جوکها هیچ منظوری جز شاد بودن نداریم, اما هنوز فراموش میکنیم چقدر این جوکها بر روحیه بعضی از مردم تاثیر می گذارد

بعضی گروهها و افراد از جوکها بعنوان یک عنصر منزوی کننده اجتماعی, یا مکانیسم دفاعی برای نشان دادن تفاوتها در طبقاط
اجتماعی,مذهبی,نژادی, و ملی بهره برداری میکنند.گاهی اوقات گروه منزوی شده یک گروه بهتر معنوی نسبت به دیگرانی میشود که از روحیه خشن, شایعه پراکن و خبر چین,نا امن و متغییر استفاده میکنند. ما میدانیم چگونه بسیاری از گروههای قومی احساس میکنند که از نظر اجتماعی منزوی شده اند , زیرا پیشینه قومی آنها موضوع جوکهای نژادی و جنسی بوده است.
این گروه یا مردم سعی میکنند با استفاده از دامن زدن اختلافات و قرار دادن یک گروه علیه گروه دیگر برای بدست آوردن غرور شخصی برتری یابند.
جوکهای نژادی و جنسی میتوانند برای رسیدن این افراد به هدف برتریت مورد استفاده قرار گیرند. ما نمیتوانیم یک بار دیگر اجازه دهیم خشونت راه ما باشد تبعیض, تعصب,غرض ورزی و پیش داوری تمایل ماست برای کوچک کردن دیگران و بالا بردن خودمان که قومی را علیه قومی دیگر, و گروهی را در مقابل گروهی دیگر میگذاریم. اگر ما دوست نداریم با ما متفاوت برخورد شود, پس باید گفتن این جوکها را متوقف کنیم.
روشهای زیر برای حل مشکلاتی که بیان شدارائه میشوند :1_ساختن و گفتن جوکهای خشن را متوقف کرده و به گویندگان آنها صمیمانه احساس ناراحتی خود را بیان کنیم .2_به انتشارو ترویج گفتمان (پالایش زبان )همت گماریم و آگاهی خود و دیگران راافزایش دهیم . 3_سعی کنیم جوکهائی در مورد موضوعاتی چون خوشحالی ،لذت ، عشق ،مشارکت ،صداقت ،ومهربانی بسازیم و یا از کسان دیگری که آنها را ساخته اند نقل کنیم .4_ جوکسازان و طنز پردازان خلاق میتوانند شخصیت های جالبی را برای جوکها بیا فرینند(مثل صمد آقا سا خته پرویز صیاد ویا عمه جا ن که توسط عبدالقادر بلوچ طراحی شده ) 5_-شخصیتهای جوکهائی که خشن نیستند وفقط خنده دارند را میتوان عمومی کرد . در شروع آنها بجای( یک ......اسم قومی )میتوان گفت :(یک نفر ) .( _
بر گرفته از سایت
پوران پور اقبال

Friday, November 9, 2007

سلامت روح و روان, پوران پور اقبال

سلامت روح و روان ما ارتباط مستقیم به چیزهایی که به زور به ما تحمیل شده و یا گرفته شده است دارد: انتخاب شخصی ما زیر سوال رفته است.
در فرهنگ ایرانی, ما معمولا حق انتخاب زیادی نداریم. ما مدام مجبوریم کارهایی را انجام دهیم که دوست نداریم. ما مجبور به انتخاب شریکمان هستیم که دوست نداریم و قبول افکاری که همیشه هم سالم نیستند.
وقتی من بچه بودم یک مرد دیوانه در محله ما (در تهران, خیابان بهبودی) در خیابان زندگی میکرد که به "علی دیوانه " شهرت داشت. این مرد سی تا چهل ساله مشخصا به دلیل بیماری ذهنی در زبان عامیانه عقل خود را از دست داده بود. بیاد میاورم همه بچه ها از او میترسیدند اما بعضی بچه ها او را دنبال و اذیت و مسخره میکردند و دیوانه می خواندند. هنوز صدای هو کردن بچه ها در گوش من باقی مانده است. این مرد چه انتخاب دیگری جز ترساندن بیشتر آنها برای دفاع ازخود و راندن مزاحم ها داشت ؟

یک روز نزدیک وقت نهار, از انجا که در حیاط باز مانده بود این مرد وارد منزل ما شد. از انجا که گرسنه به نظر میرسید و ما سر سفره نهار بودیم,
مادرم به آرامی به او غذا تعارف کرد. اوبا نگاهی متعجب غذا را خورد و ناپدید شد. من هنوز در شگفتم که ان مرد در آن روز به چه فکر میکرد؟ او احتمالا به احساس کمبود خانواده و نیاز خود برای زندگی در یک خانواده فکر میکرد.
حالا که من یک متخصص بیماری های روحی و روانی شده ام, فکر میکنم ما با آن مرد ودیگر بیماران روانی چگونه رفتار میکنیم: با اذیت و ازار و نفهمیدن ایشان
امروز من اگر شانسی داشته باشم به این مرد خواهم گفت: من برای تمام رنجهایی که تو کشیدی, برای درک نکردن تو, و برای حمایت نکردن از تو توسط خانواده و اجتماع متاسفم.

در فرهنگ ما متاسفانه, ما معمولا با بیماران روانی با رد کردن, اجتناب کردن, و بی احترامی رفتار می کنیم. چرا؟ زیرا ما باور نداریم که بیمار روانی هم یک انسان است. حالا وقت ان است که یاد بگیریم.

بیماری روانی بدلیل عدم حضور سلامتی نیست. این ناراحتی است که در فکر, مغز, زندگی, و تمام شخصیت ما خلل وارد میکند. بیماری روانی وقتی ظاهر می شود که ما قادر به بیان احساسات خود از جمله ترس, خجالت, گناه, تنفر, عشق, حتی دلسردی در مورد جنبه های مختلف زندگیمان نیستیم.

واقعیت زندگی در ایران, بار احساسی که حمل می کنیم, تعداد تجربیات وحشتناک که تجربه کرده ایم, درد و نگرانی جدایی, همه و همه می توانند سبب شوند که یک بدن سالم بی احساس شود و نتواند کار خود را درست انجام دهد. در این موارد و حتی قبل از آن ما احتیاج به کمک داریم.

سلامت روح و روان به حضور عشق, ارتباط, تعلق, مهربانی, احترام, رابطه متقابل سالم بستگی دارد. بسیاری از بیماری های فیزیکی و جسمی به درد های روحی و روانی ما بر میگردد. مهاجرت, تغییرات زیاد در زندگی, تغییر روش زندگی در صورت اجبار, احساس فشار برای تطبیق همزمان, و بودن در فشار احساسی جهت مقابله روزانه با نگرانی از جدایی, دلایلی برای ناراحتی های روانی هستند.
مشکل روحی و روانی ما وقتی تشدید میشود که ما تظاهر میکنیم همه چیز درست است, خانواده از ما پشتیبانی میکند و تظاهر میکنیم که همه چیز را همزمان میتوانیم اداره کنیم.
. ما( ایرانیها) معمولا همه نگرانی و درد های روحی را به جسم نسبت می دهیم, نزد دکتر میرویم تا قرص خواب,کاهش وزن, راه رفتن, حرف زدن, فکر کردن,کار کردن, و زندگی کردن بگیریم. بیشترین کاری که می کنیم یک روانشناس می بینیم که بیماری را تشخیص می دهد و داروهای بیشتر تجویز می کند.

ما باید یاد بگیریم گروه های کمک برای خود پیدا کنیم.
ما باید بیشتر صریح باشیم و در مورد چیز هایی که آزارمان می دهد صحبت کنیم.
ما باید یاد بگیریم احساس و افکارمان را بیان کنیم.
ما باید افکار, احساس, و رفتاری را که مفید نیست دور بریزیم.
ما باید ازگذشته ای که ما را بسمت نا امیدی می برد رها شویم.
ما باید "همواره درست بودن" را کنار گذاریم و جای آن باید گوش کردن را یاد بگیریم
.

چه کار دیگری می توانیم انجام دهیم تا از تمام لحاظ سالم باشیم: جسمی, روحی, روانی, روحانی , و فرهنگی؟

امید, دعا, ارتباط با خدا, و احساس دوست داشته شدن و مواظبت شدن-اینها همه تاثیر مثبت روی سلامت روان ما خواهند داشت.

بسیاری خانواده ها و افراد امید را به دلیلی از دست می دهند و تنها, منزوی , وبیگانه زندگی می کنند. ما میتوانیم انها را کمک کنیم تا منابعی بیابند و امید را به زندگی خود بر گردانند.

با تشکر از خانم پوران پور اقبال
Healthy Mind مقاله
http://www.middlepeace.com/ بر گرفته از سایت